على اصغر ظهيرى
224
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
سرانجام امام و همراهانش به شهر « مدين » رسيدند ، مأموران طبق فرمان هشام دروازهء شهر را بستند ، اصحاب حضرت در تنگناى سختى قرار گرفتند و از تشنگى و گرسنگى خود به امام شكوه نمودند . امام عليه السلام بر كوهى كه خانهها و مردم شهر از بالاى آن كاملا ديده مىشد رفت و با صداى بلند فرمود : اى اهل شهرى كه مردمش ستمكار هستند ، من بقية الله هستم و خداوند مىفرمايد : بقية الله براى شما بهتر است اگر ايمان داريد ، من نگهبان شما نيستم . « 1 » در ميان مردم پير مرد روشن دلى بود ، وقتى اين صدا را شنيد ، نزد مردم شهر آمد و گفت : اى مردم ! سوگند به خدا كه اين ندا همچون نداى دعوت حضرت شعيب پيامبر است ، اگر دروازه را به روى اينان باز نكنيد از بالا و پايين بر سر شما بلا نازل مىشود ، اين بار مرا تصديق كنيد و در آينده تكذيبم نماييد من خير شما را مىخواهم . مردم سخن او را گوش دادند و با شتاب درها را گشودند و امام عليه السلام به همراه يارانش وارد شهر شدند و آب و خوراك تهيّه كردند . اين خبر به گوش هشام رسيد ، آن پير مرد را دستگير كرده و ديگر از او خبرى نشد كه با او چه كردهاند . « 2 » روشن دل بينا « ابوبصير » كه يكى از برجستهترين اصحاب امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام است مىگويد : با حضرت باقر عليه السلام وارد مسجد شديم ، مردم زيادى وارد مسجد مىشدند و عدهاى خارج مىشدند ، همين كه وارد مسجد شديم ، حضرت باقر عليه السلام به من فرمود : ابو بصير ! از مردم بپرس كه آيا امام باقر را مىبينيد ؟ ابوبصير مىگويد : از هر
--> ( 1 ) - سورهء هود : آيهء 86 . ( 2 ) - كافى : ج 1 ، ص 472 .